مُ تِ ل ا طِ مَ م

1-روحم دستخوش خیلی چیزهاست کلی جزر و مد داره، یک لحظه بالام یک لحظه پایین ، آماده خطر کردن است، در عین حال پر واهمه. نمی تونه دست روی دست بگذاره و یک گوشه بشینه ولی اگر دامنش را بالا بگیرد و به آب بزند نمی دونه چی پیش میاد نمی دونه از عهده اش بر میاد که از همه موجها سالم بیرون بیاد.

2-ترک ها یک جمله دارند"بویوک کنوشماماک لازیم" یعنی بزرگ نباید حرف بزنی. یعنی نباید یک حرفی بزنی که از عهده انجامش بر نیای. ما می گیم "منع نکن سرت میاد" الان یک چیزی بین این دو تا رخ داده .خلاصه یک حرفهایی زدیم که توش موندیم. 

3- همیشه یک آدمی بودم که بی گدار به آب نمی زدم  الان هیچ گداری دور و برم نیست و وسط آبم.

4-این یکی را حتی نمی گویم( چقدر از لو رفتن خودم بدم میاد) به قول بچه های فیس بوک این یکی مخاطب خاص داشت.

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
تگ ها : درددل

روز نیمه بارانی و نیمه آفتابی

دیروز وقتی به سراغ فریزر رفتم دیدم فریزر خالیه و چیزی برای پخت و پز ندارم البته غذای گربه ها فضای فریزر را پر کرده بود برای ما چیزی نبود. یاد مادرم افتادم این وقتها به آواز می خواند" فریزرم خالی است..." پس شال و کلاه کردم و رفتم شهروند از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید کردم . صندوق عقب ماشین پر شد و جیب من خالی..

حالا فریزرم پر است و قفسه ها هم پر است امروز ناهار ماهی درست کردم حسن شهروند در این است که انواع و اقسام ماهی دارد خیلی هم دوست ندارم ولی برای تنوع و سلامتی خوبست. آشپزی را دوست دارم به شرط فراغتش یعنی دوست دارم فارغ باشم و آشپزی کنم و دستی به سر و روی خونم بکشم گاهی انقدر شلوغم که خیار و گوجه ها خراب میشن بدون اینکه من وقت و حوصله سالاد درست کردن را داشته باشم

وقتشه به خونه و کارهاش سر و سامون بدم 

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها : روزانه

کژ دار و مریز

هفته پیش بابام سرمای سختی خورد و هفته به ساعت کوک کردن برای آنتی بیوتیک و پخت سوپ و آش گذشت این هفته خودم سرما خوردم و همچنان ساعت کوک می کنم و آنتی بیوتیک می خورم و سوپ و آش می پزم. البته خدا را شکر بابا خوبه آدمهای مسن مریضی براشون خطرناک است و یک مسئله کوچک ممکن است بیخ پیدا کند  پس بازم شکر.

منم با مریضی و ملال روزهای پاییزی سر می کنم زیادم به خودم فشار نمیارم و یک کمی هم استراحت می کنم و کماکان فیلم می بینم و کتاب می خونم. کتاب فیلم نامه نویسی می خونم و با دید تازه ای فیلم می بینم و بررسی می کنم .

کژدار و مریز زندگی می کنم و به کارها رسیدگی می کنم تا ببینیم چه میشود....

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢
تگ ها : روزانه

چرا می نویسم

چرا می نویسم؟ کسانی که می نویسند به ثبت علاقه مند هستند می ترسند که لحظه ها از لای انگشتانشان بلغزد و از آن چیزی نفهمند از گذر عمر بدون درک آن می ترسند, از گریز لحظه ها می ترسند , می نویسم چون می خواهم دقایق را حفظ کنم  می خواهم افکار را ثبت کنم تا غبار فراموشی نگیرند.

شاید نشانه پیری باشد , وقتی بچه بودم از اینکه بزرگترها خاطراتشان را با ذکر سال می گفتند خنده ام  می گرفت و تعجب می کردم . بابام می گفت سال 42 بود که فلان جا بوده و یا فلان کار را کرده! حالا می بینم نه تنها سال وقایع زندگیم را به خاطر می سپارم ثبت می کنم تا ماه و روزش را هم به خاطر داشته باشم.زندگی همین دقایقی است که می گذرد و در پایان همان خاطرات تنها چیزی است که با آن زندگی را مزه مزه می کنی, پس کماکان می نویسم و روزهای عمر را ثبت می کنم که یادم نرود زندگی کردم.

کلا معتقدم زندگی عرضش از طولش مهمتر است و پرُاپُر زندگی می کنم. بیش از اینکه نگران طولش باشم حجم لحظه هاست که برایم اهمیت دارد.

شاید دغدغه خلق اثر هنری هم از همین نشات می گیرد دغدغه اثبات اینکه روزی من بودم و زندگی کردم این هم نشانه اش. من مردم و  رفتم ولی اثرم نشان می دهد که روزی روی این کره خاکی بودم دغدغه جاودانگی.....

گاهی به خواهرم می گویم اگر من مردم افسوس نخور یادت باشد من آنچه می خواستم در زندگی انجام دادم و بلافاصله کاری را نام می برم که میل انجامش را دارم و برای خودم زمان می خرم برای بودن / تا هستم زندگی به همین منوال است مگر نه که من تجربه گرم پس تجربه می کنم هر آنچه به آزمودنش بی ارزد

و امروز پر هوس های رنگارنگم که می دانم به آزمودن می ارزد پس نخ می ریسم  رنگ می بافم و منتظر نتیجه می مانم که بینهایت است از رنگ و تنوع

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸
تگ ها : روزانه

نیروی نبوغ خلاق

http://www.isaarsci.ir/family%20folder/familysciart45.htm

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
تگ ها : هنر

دانشگاه تهران و روبرویش ...

وقتی دانشگاه می ری و توی محیط دانشگاهی قرار می گیری یکی از محاسنش اینه که دوباره سر و کارت با کتاب می افته امروز جلوی در کارگاه یک میز گذاشته بودن و کتاب می فروختن که من را به لذت دوباره خواندن کشاند چند تا از کتابها را داشتم و یک سری عنوان ها جدید بود و یا شاید برای من جدید بود یک کتاب هنر اجرا خریدم کتابی که به اواخر قرن بیستم بژردازد غنیمت است. یک کتاب" چگونه فیلمنامه بنویسیم"خب ویدئو یکی از دغدغه های این روزهایم است بد نیست که بدونم چطوری متن کارهام را تنظیم کنم حقیقتا درباره مسائل فنی این کار چیزی نمی دونم . این روزها خیلی فیلم می بینم و دقت می کنم به زاویه دوربین و چگونگی برش ها کم کم دارم یک آرشیو فیلم برای خودم درست می کنم. از انقلاب هم با اینکه خیلی خود داری کردم کتاب سوزان سونتاگ " درباره عکاسی " را خریدم  تبلیغش را دیده بودم و دلم خواسته بود انگار به چیزهای زیادی علاقه دارم و می خوهم راجع به همه چیز بیشتر بدونم.ممکنه یک ذره بی ربط به نظر بیاد ولی عکس و ویدئو بخشی از کارهای مجسمه ام شده و ارزش مطالعه هم برام دارد..  

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
تگ ها : روزانه

الان نه

حس و حال کار کردن ندارم بلد هم نیستم کار نکنم پس خیاطی می کنم هم صاحب مانتو می شم هم میل به کار دستیم ارضا میشه. یک کار برای لعاب زدن دارم ولی حسش نیست انگار میل نداره به نمایشگاه برسه می خواد همینجا بمونه/ این وسط خانومه زنگ زده میگه کار بیار برای جشنواره طواف ولایت !!!  بله ؟ میشه دوباره بفرمایین میگه تالار رودکی جشنواره طواف ولایت کار دارم ولی دلم نمی خواد ببرم.شاید یک موقع هر جایی کار می دادم ولی الان فکر می کنم کار بیخودیه هر کاری بیخوده. خودم را نصیحت می کنم و به یاد خودم میارم فلان جشنواره هم دوست نداشتی کار بدی بعد کارت جایزه گرفت و کارهاتم خریدند ولی باز شونه ام را بالا می اندازم و میگم  ولش کن جایزه هم نمی خوام. خیاطی می کنم و به پارچه سوزن می زنم هیچ حسی به کار ندارم گاهی یک جرقه هایی میاد ولی میگم نه الان نه جرقه که نه گاهی از جرقه هم گنده تر است ولی به هیچ چیزی اجازه نمی دم وسوسه ام کند. گاهی هم باید کار نکرد گاهی هم باید صبر کرد پس خیاطی می کنم تو فکر یک کیف چل تکه هم هستم وقتم را خوب می گیرد ... 

پیوست: مانتو دوخته شد کیف چل تکه هم عالی از آب در آمد منم کلی سر حال آمدم حالا وقت کیف بعدی است چل تکه دوختن هم عالمی دارد اینکه پارچه هایی که دیگه به کار نمی اومدن کنار هم یک چیز تازه ای بوجود می آورند بی نظیر است کلا از اینکه بدون هزینه از دور ریزها یک چیز تازه خلق کنم را دوست دارم خیلی بیشتر از خرید یک کیف نو حال می دهد منم این روزها اینجوری به خودم حال می دم 

 

 

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦
تگ ها : روزانه

به قول مادرم هیاهوی بسیار برای هیچ

تمام تابستان را برای چندتا فراخوان کردم که به لطف داوران هیچ کدوم از کارها انتخاب نشده که به حساب فهم بی حد و حصرشون می گذارم. برای سفالگرا که حتما باید گل و مرغ کار می کردم مجسمه سازها هم که این تافتگان جدا بافته تا کاری را شبیهش را ندیده باشند قبول نمی کنند خودم هم می دانستم با این کار جسارت به خرج داده ام خطای  من حساب روی فهم و شعورشان بود که روی چیز بیهوده ای حساب باز کرده بودم . در نتیجه تنها چیزی که به جا مانده خستگی مفرط است. البته باید فکری برای این همه کاری که کردم بکنم و فکری به حال خودم . احتیاج به کمی خلوت و رهایی از این قیل و قال جامعه به اصطلاح هنری دارم . که  دریغا باید به دانشگاه بروم و تدریس کنم و حتی مجال سفری هم نیست. دوست دارم مثل همیشه امیدوار و پر انرژی باشم ولی به زمان احتیاج دارم تا خیلی چیزها را برای خودم حلاجی کنم گویی باید قدمهای بزرگتری بردارم و خودم را به این محدوده تنگ نظران محدود نکنم. تا چه پیش آید نوشتم تا درماه های آتی بدونم که در این مهرماه چه حس و حالی داشتم این باد پاییزی هم که وزیدن گرفته و کم کم باید لباس های پاییزی را در آورد...  

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها : روزانه

مهر شروع شد...

امروز ساعت دو دانشگاه کلاس داشتم حوصله دنبال جا پارک گشتن را ندارم و ماشین نمی برم.باید مقنعه سر کنم به جبرانش یک کیف زرد و نارنجی چهلتکه می برم تا دنیا یک ذره رنگی شود.می رسم دانشکده هنرهای زیبا بچه ها همون شکل بچه های زمان خودمون هستند قیافه ها آشنا می زنه بچه ها عوض شدن ولی تیپ ها و ریش و سبیلها و مانتو های گل منگلی همونه و خانوم نظری عزیز همان خانوم نظری است با روی گشاده لیستها را به دستم می دهد و آقای کامکار که از کارگاه حالا به دفتر مدیر آمده احوالپرسی می کند.

سر کلاس دانشجوها نشستند برای جلسه اول زیاد آمدند دانشجوهای خودم هستند اکثر را به نام می شناسم کلاس با برنامه هایی که در ترم داریم و گپ و گفتها می گذرد به جای اینکه به اتاق استاد ها بروم و چای بنوشم ترجیح می دم با بچه ها باشم یک نفر می ره و چایی می گیره و دور هم می خوریم.انگار دلها تنگ شده کسی نمی خواهد برود کم کم کلاس را تعطیل می کنم و راهی انقلاب می شم.

ذغال اخته ها چشمک می زنند نیم کیلو ذغال اخته می خرم و راهی خانه می شوم خوب شد درش را منگنه کرد اگرنه نشسته تا خانه همش را می خوردم.ترم جدید شروع شده و فردا صبح هم کلاس دارم آنها ترم اولیست که با من کلاس دارند بچه های جدید تجربه نشان داده که با آنها هم دوست می شوم یاد جلسه اول دو ترم پیش می افتم و کارهایی که مرتضی می کرد ته دانشجوی ناتو و کلاس بهم بزن سر کلاس شیر کاکائو می خورد و بی اجازه بیرون می رفت بعد یک ترم کلنجار همه جوره الان با هم خیلی خوبیم می دونم هر کلاس دیگه و دانشجوی دیگه ای هم در نهایت تبدیل به یک خاطره خوش می شود.

 

 

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
تگ ها : روزانه

بی حوصلگی مفرط

اتاق بوی کونه سیگار گرفته بوی خوشگذرانی مانده ای اتاق را فراگرفته باز کردن پنجره هم جواب نمی دهد در تار و پود اشیا رسوخ کرده شب های خوشگذرانی صبح های کسالت باری را وعده می دهد. ظروف تلمبار آشپزخانه ؛ بوی الکل بوی ترشیده پس مانده غذا و کسالت و بی حوصلگی مفرط. روز دیرتر شروع می شود لحظه ها کشدار است ..

آه این پاییزهم که سرزده از در وارد شده و شش ماه کسالت بار را با روزهای ابری و غم آلود پیش چشمت می آورد برگهای زرد خش خشی که یاد آور نابودیهاست و می گوید هیچ چیز ماندنی نیست هر بهاری پاییز و زمستانی هم دارد به خوشیها دل نبند که دلتنگیها در راه است تنها گربه ای که زیر دستم خوابیده و با رضایت خاطر تن به نوازش سپرده دلگرمی دهنده است می گوید روزهای سرد پاییز و زمستان را با هم کنار بخاری و با یک فنجان قهوه داغ سر می کنیم و اگر تو بافتنی کنی من با گلوله کاموایت بازی خواهم کرد و تو خواهی خندید....

دل و دماغی ندارم امروز برای هیچ کاری اصرارم نکنید پکرم شاید واگیر داشته باشد فاصله جانبی را رعایت کنید  

  
نویسنده : ماهان ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱
تگ ها : روزمره

← صفحه بعد